تبليغاتX
اتاق شیشه ای یک خبرنگار
يادداشت هاي محمد حسين رنجبران
چهارشنبه از هیات دولت خسته و کوفته اومده بودم توی تحریریه همینکه نشستم خبر ۱۴ شروع شد خبر اول سفر اقا به چالوس و نوشهره/ صبح شنیده بودم که جمعیت عظیمی زیر بارون اومده اما وقتی دیدم مات و مبهوت موندم و نشستم به نگاه کردن..

صل علی محمد رهبر ما خوش امد...

اقا به ابراز احساسات پاسخ می دهند و بالحنی خاص می گویند..شما رو تا کی زیر این باران باید نگه داریم ما..

جمعیت فریاد می زند..باران رحمت امد    رهبر ما خوش امد

بازهم اقا می فرمایند..خوب این لطف شماست در این شکی نیست اما من اینجا زیر سقف نشستم و شما زیر باران نشسته اید این چیزی است که برای ما ناگوار است...

اقا جمله اخر رو با نهایت عشق با بغض می فرمایند طاقت نمی اورم بغضم می ترکه البته الحمدالله کسی دور و برم نیست که به چیزهای واهی و بی ارزش متهمم کنند...بگذریم..

یاد خطبه نماز جمعه ۲۹ خرداد می افتم انجا هم بغض اقا بغض اون جمعیت عظیم رو جوری ترکوند که هیچگاه از یادم نمی ره..

((يك خطاب آخرى هم عرض كنم به مولامان و صاحبمان، حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه): اى سيد ما! اى مولاى ما! ما آنچه بايد بكنيم، انجام ميدهيم؛ آنچه بايد هم گفت، هم گفتيم و خواهيم گفت. من جان ناقابلى دارم، جسم ناقصى دارم، اندك آبروئى هم دارم كه اين را هم خود شما به ما داديد؛ همه‏ى اينها را من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد؛ اينها هم نثار شما باشد. سيد ما، مولاى ما، دعا كن براى ما؛ صاحب ما توئى؛ صاحب اين كشور توئى؛ صاحب اين انقلاب توئى؛ پشتيبان ما شما هستيد؛ ما اين راه را ادامه خواهيم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهيم داد؛ در اين راه ما را با دعاى خود، با حمايت خود، با توجه خود، پشتيبانى بفرما))

هربغض اقا حکمتی درونش نهفته است با یکی درس انسانیت و عشق میدهند و با دیگری درس ایستادگی و استواری ...

از زمانی که خود را شناختم سعی کرده ام با تمام وجود و با همه عشق از مکتب ولایت درس بگیرم و سخن اقا را چراغ راهم قراردهم و خدا راهم شکر می کنم که همواره و به اندازه توان و وسعم در این مسیر حرکت کرده ام ...

انهایی که دراین چند ماه هرچه خواستند نوشتند و حتی به نوزاد معصوم من نیز درکلامشان رحم نکردند بدانند خودم خانواده ام فرزندم و همه چیزم را فدای رهبری و انقلاب و خط سرخ شهدا و امام شهدا میکنم و هیچگاه دراین مسیر سست نشده و نمی شوم و ازخداوند متعال می خواهم به حق حضرت زهرا(س)مرگ من را شهادتم در راه خودش قراردهد..

امین یا رب العالمین  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 11:33  توسط محمدحسين رنجبران  | 

((ما به فتوای امام/ شما را ولی خودمان می دانیم و لحظه ای از تایید و تکریم و سایر چیزهایی که وظیفه مان است در مورد شما انجام بدهیم کوتاهی نخواهیم کرد/ خدا شما را انشاالله برای ما نگاه بدارد))

این سخنان را در حالی برزبان جاری ساخت که اصلا حس و حالی برایش باقی نمانده بود چون عزیزترینش را از دست داده بود یا بهتر بگویم عزیزترین ملت ایران را ازدست داده بود که البته برای او جایگاهی دیگر داشت اما انچه از روح خدا درسالیان متمادی اموخته بود باید انجام می داد اینجا دیگر بحث حس و حال و موقعیت و میل داشتن و نداشتن نیست اینجا بحث ولایت مطرح است که داروندار ماست.

چهره حاج احمد خمینی(ره) را هنوز به خاطر دارم گرچه ان زمان ده سال بیشتر نداشتم و از بسیاری از مسائل سیاسی سردرنمی اوردم اما حداقل می دانستم که او مرد بزرگ و مورد احترام همه مسئولان و امین امام بوده است و بسیار هم بالاتر از برخی افراد شاخص ان موقع قرار دارد ...

حالا او با ادبی قابل تامل برروی دو زانو در مقابل ایت الله خامنه ای نشسته بود و با دل اکنده از غمش اینگونه سخن می گفت ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 15:40  توسط محمدحسين رنجبران  | 

سال پیش و همزمان با ایام ولادت امام الرئوف که به مشهد رفته بودیم برای نخستین بار حسش کردیم باورمون نمی شد اما واقعیت داشت به لطف خداوند متعال و عنایات اقا امام رضا(ع) داشت جمع دونفرمون سه نفره می شد/ از اون موقع نه ماه گذشت نه ماهی که همه زحمت و سختی اش به دوش همسر عزیز و مهربانم بود و با غیبت های مکررم درخانه و مشغله کاری فراوانم صبورانه کنار امد و با حلم و بردباری خاص خودش و به لطف خدا هم فرزندی سالم و پرنور برایمان پرورش داد و هم ستونی استوار درکنارم بود و در همه زمینه ها یاری ام داد .

ساعت هشت و پنجاه سه دقیقه چهارشنبه ۱۷ تیر۸۸ بهار زندگی من و همسرم پا به عرصه وجود گذاشت و همه خانواده رو خوشحال کرد...

 

 حس غریبی است پدرشدن ازطرفی از خوشحالی در پوست خودت نمی گنجی و از طرف دیگر بار سنگین مسئولیت رو عجیب روی دوشت حس می کنی خدایا مثل همیشه که لطفت شامل حالم شده یاری ام کن تا این بار سنگین رو به بهترین شکل بدوش کشم و به کمک یار همیشگی ام فرزندی صالح تربیت کنیم.

بعد از اینکه اذان و اقامه رو هم درگوش بهار خانم گل خوندم این دعا رو از ته دل به زبان جاری ساختم..خدایا دخترم رو به واقع عاشق اهل بیت قرار ده و او رو به کنیزی حضرت زهرا(س) لایق بگردان.

امین یا رب العالمین     

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 13:4  توسط محمدحسين رنجبران  | 

توی این حدود شش هفت ماهی که به جلسات هیات دولت میرم و برای نخستین بار بعد از انقلاب از این جلسات خاص گزارش هایی باصدا تهیه می کنم حرفها و نکات خاص و ویژه ای هم غیر از اون چیزهایی که پخش میشه در اونها دیدم و شنیدم که بعضی هاش قابل گفتن و خیلی هاش هم قابل بیان نیست و مطمئنا باید امانت بماند اما از اون دست چیزهایی که قابل گفتن درباره خورد و خوراک دولتی ها در جلسات یکشنبه است که معمولا از ساعت چهار شروع میشه و تا هشت هشت و نیم شب هم ادامه داره .

اعضای دولت در اخر پاییز و زمستان همیشه شلغم می خوردن یعنی پای ثابت جلسات اونها دراین ایام شلغمه و بین همه دولت هم طرفدار داره یکبار که ما مشغول کار بودیم و اخر جلسه هم بود دکتر احمدی نژاد با اشتهایی خاص مشغول خوردن شلغم بود و درهمین حال رو به ما کرد و گفت..شماها هم شلغم خوردید خیلی خاصیت داره ها حتما بخورید.

ماهم گفتیم ..اره اقای دکتر صرف شده ولی این فلسفه اش چیه ؟

اقای رییس جمهور باز هم پاسخ داد ..خیلی خاصیت داره این فلسفه اشه.

چای معمولا درهمه جلسات یافت میشه اما میوه هر یک دو جلسه درمیون اون هم فقط یک یا دو نوع.

اما این هفته یه چیز عجیب و غریب اومد رو میز دولتی ها که می گفتن توصیه ویژه دکتر کامران باقری لنکرانیه..

مشغول نوشتن بودم که دیدم خدمتکاران ساختمان دولت یک دستشون نان سنگک و یک دست دیگرشون ماست های کوچک بسته بندی شده است با خودم گفتم حتما امروز می خوان نون و ماست بخورن اما یکدفعه دیدم بغل این ماست های بسته بندی شده یک سری بسته های خیلی کوچک تر هم هست که محتوای اونها عسله ازهمین عسل های پاستوریزه ای که توی هواپیما و قطار و اینجور جاها میدن...

از یکی از بچه های دولت پرسیدم این رو گذاشتن تا هر کسی خواست نون و ماست و هرکسی هم خواست نون و عسل بخوره دیگه ؟

درحالی که داشت عسل کوچک رو داخل ماست می ریخت گفت..نه بابا این توصیه دکتر لنکرانیه که عسل و ماست رو با هم قاطی کنیم و با نون بخوریم مثل اینکه یه خاصیت پزشکی داره ؟

با یک حالت ناخرسندی گفتم.. اصلا میشه خوردش؟!

گفت.. امتحان کن بد نیست!

ما هم امتحان کردیم و اتفاقا اولش با شک و تردید خوردیم که ببینیم مزه اش چطوره اما تا به خودمون اومدیم دیدیم همه اش رو با نهایت اشتها تا اخر خوردیم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 9:35  توسط محمدحسين رنجبران  | 

سال ۸۸ هم امد به چشم بهم زدنی یکسال از عمرمان گذشت و من حقیر نفهمیدم که چگونه گذشت !

ای کاش انچه که باید/ بودم

ای کاش اصلا به گناه الوده نمی شدم

ای کاش قدر لطف و نعمت های خداوند متعال را می دانستم

ای کاش هر لحظه از پاکی نصف و نیمه ای که در حج ۸۶ بدست اورده بودم دور نمیشدم

ای کاش هرلحظه به واقع خادم این مردم عزیز بودم و گرفتار حب نفس نمی شدم

ای کاش به پیمانی که در بچگی و نوجوانی با شهدا بسته بودم به واقع عمل می کردم همان پیمانی که از قلب کوچک اما پاک دوران کودکی ام جوشید...

همان پیمانی که  کوچه های محله هفت چنار و بریانک شاهد ان بودند...

همان پیمانی که با اشک و اه همراه بود ...

همان پیمانی که می دویدم پشت سر پیکر پاکشان و ان را صادقانه و بی ریا و بدون هیچ چشم داشتی برزبان جاری می کردم...

راستی ای کاش خلوص و ایثار واقعی را از انها می اموختم و همان طور که مزه پسته های ان بسیجی رزمنده که پیش از اعزام انها را جلوی مسجد المهدی به من داد در دهانم است خلوص و ایثارشان را در وجودم همیشگی نگاه می داشتم...

ای کاش ...ای کاش ... ای کاش...

خدایا اگر ستارالعیوب نبودی چه می شد ؟

خدایا اگر رحمان و رحیم نبودی چه میشد؟

خدایا خود می دانم که بنده گنهکار و غافلی هستم...

 خدایا خود می دانم که شکرگذار واقعی نعمات شما نبوده ام...

خدایا خود می دانم ... خدایا خود می دانم ... خدایا خود می دانم...

خدایا! تو خود یاری ام کن امسال انگونه باشم که تمام و کمال مورد رضای توست

خدایا امسال را سالی قرارده تا ذره ای در مسیر انچه با شهدا پیمان بسته بودم حرکت کنم...

خدایا عاقبتم را ختمه بخیر گردان ...

خدایا این سال را برای ملت عزیز ایران پربار قرارده و در مسیرهای سخت مثل همیشه یاری شان کن ...

و دست اخر حرف دل همه ما..

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است        گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج        که نگاهم نگران منتظر ان روز است 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت 11:11  توسط محمدحسين رنجبران  | 

اینقدر سرم شلوغه که اصلا نمی رسم چیزی بنویسم پس از سه هفته پشت سرهم که سفر بودم الان هم درگیر تهیه گزارشهای عید و برنامه های روزانه رییس جمهور و دولت هستم و همین چند دقیقه رو گیر اوردم و البته با خودم هم عهد کردم خیلی کوتاه بنویسم ..

هم محمد دلاوری و هم کامران توی مطلب جدیدشون از غم بزرگ حمید امامی عزیز نوشتن واقعا فقط باید دعا کرد تا خداوند متعال بهش صبر بده من که بدلیل سفر اذربایجان غربی نتوانستم به سراغش برم و فقط تلفنی پیگیر حال حمید بودم باید هم من رو ببخشه/البته تا اونجا که تونستم و قابل بودم براش دعا کردم قصد ندارم بیش از این دراین باره بنویسم فقط براش خیلی دعا کنید همین.

در سفر به افریقا اینقدر سفر فشرده بود که چیزی جز کار نفهمیدم خیلی مواقع به ناهار وشام هم نمی رسیدیم و...خلاصه یکی از سخت ترین ماموریتهای من بود اما دراین میون چند تا چیز برام جالب بود که همه اونها هم مرتبط با جزایر کوموره..

-می دونستم که خیلی کشور فقیر و ضعیفیه اما فکر نمی کردم که همه تلفنهاش قطع باشه و فقط دو خط ارتباطی یکی از ریاست جمهوری و یکی هم از یکی از هتل هاش داشته باشه حتی تلفن ماهواره ای ثریا هم اونجا جواب نمی داد برای همین همه خبرهامون رو با حدود سه چهار ساعت تاخیر مخابره کردیم وحتی نتونستیم یک فریم تصویر بفرستیم.

-خیلی جای زیبا و قشنگیه تماما سبز و دور تا دورش هم دریا/شب هم انگار اسمون به زمین چسبیده و می تونی با دست ستاره هارو بگیری ..

-مردمان خوب و خون گرمی داره که اکثرا مذهبشون شافعیه...

-اما نکته جالب تر که به تیتر مطلبم برمی گرده اینه..

یک مترجم اونجا داشتیم که تحصیل کرده ایران  و تقریبا همه جا با ما همراه بود باهاش تقریبا رفیق شده بودیم ازش درباره کارو خانواده ش پرسیدم شروع کرد به توضیح دادن و به اینجا رسید که دوسالی هست پسر دار شده گفتم اسم پسرت چیه ..

گفت..اسمش " رفسنجانیه"

همین طور موندیم گفتم چطور ..گفت اینجا مردم به انقلاب ایران خیلی علاقه دارن اینجا اسم خیلی از پسرانشون رو خمینی گذاشتن.

گفتم ..حالا چند نفر اینجا هم اسم پسرت هستن؟

گفت..اینجا فقط اسم دونفر رفسنجانیه...

گفتم عهد کردم زیاد ننویسم اما باز هم زیاد نوشتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 13:47  توسط محمدحسين رنجبران  | 

سید محمد خاتمی پس از بازدید از پایگاه اینترنتی تبیان در پاسخ به سوال یکی از کاربران این پایگاه که پرسید ایا در انتخابات اینده ریاست جمهوری در هشت سال اینده شرکت می کند یا خیر؟گفت..صریحا می گویم حتما شرکت نمی کنم.

این خبر هنوز در ارشیو بسیاری از خبرگزاری ها موجود است به تاریخ ۲۸ اردیبهشت ۸۴ یعنی حدود یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم /اقای رییس جمهور سابق در ادامه پاسخ به  این سوال می گوید..معتقدم نیروهای جوان و خوبی هستند که می توانند در این عرصه فعال باشند .

اقای خاتمی درپاسخ به سئوال دیگری مبنی براینکه موانع پیش روی تحقق اهداف خودرا در این هشت سال ریاست جمهوریتان بیان کنید می گوید..یکی از این موانع تلقی های غلط از اصلاحات و ایجاد سو تفاهم در جامعه بود که سبب ایجاد مشکلات برای من شد.

خاتمی اردیبهشت ۸۴ می افزاید..دومین مانع دیدگاههای تنگ نظرانه ای بود که نمی توانست تحول را بپذیرد و یا شاید با انگیزه خوب یا بد نخواست به انچه می خواستیم صددرصد برسیم.

سید خوش پوش دقیقا هشت روز پیش از این هم در پاسخ به سوالی در خصوص حضور میرحسین موسوی در انتخابات ۸۴ می گوید..وی مشاور عالی من است و با هم جلساتی داریم اما دراین خصوص ((انتخابات )) جلسه ای نداشته ایم.

حالا حدود چهار سال از ان موقع می گذرد و سید محمد خاتمی از صحبت قاطع خود در ان زمان ظاهرا برگشته است البته نزدیکان دلسوز خاتمی می گویند هنوز هم او به حرف چهار سال پیش خود پایبند است اما همان گروهی که او در ۲۸ اردیبهشت ۸۴ انها را نخستین مانع تحقق اهدافش خوانده بود نمی گذارند خاتمی حتی ارامش فکر کردن داشته باشد!چه رسد به اینکه به او اجازه تصمیم گیری درست بدهند..

 در جلسات مختلف به او طعنه می زنند که تو بدنبال عافیت طلبی هستی و نمی خواهی به تکلیفت عمل کنی امار و ارقام نجومی می دهند که با فلان فاصله برنده انتخابات خواهی بود و...

یکی از نزدیکان دلسوز سید محمد می گفت..حتی خود رییس جمهور سابق هم نسبت به برخی از نظر سنجی هایی که به او می دهند تردید می کند و می گوید.. ایا اینها واقعا واقعی است یا اینکه از همان چیزهایی که برای جنگ تبلیغاتی علیه اصولگراها درست کرده اید ؟نکند...

خاتمی که در۲۰ اردیبهشت ۸۴ اصلا به رای اوری میرحسین اعتقادی نداشت  ان حرف را در سفر بندرعباس زد اما بعد از حدود چهار سال چگونه فکر کرده است که سعی می کند میرحسین را به خود گره بزند.

به عقیده بسیاری از کارشناسان و حتی برخی دلسوزان جریان دوم خرداد خاتمی خود می داند شرایط برایش مساعد نیست و برای همین به سراغ میرحسین رفته است.

او در این چهار سال نیک دریافته است رویکرد مردم با زمان ریاست جمهوری خودش و قبل ازان متفاوت است و ادبیات احمدی نژاد برغم سختی های بسیاری که برخی ها به دلیل ناخرسندی از ان در راه زندگی مردم درست کرده اند برای مردم بسیار شیرین بوده و هست پس باید بدنبال مدلی از احمدی نژاد اما از نوع دوم خردادی ان بود و میرحسین ان است که انها می خواهند اما اینجا مشکلی بوجود امده است که شاید خاتمی فکرش را نمی کرد.

سید محمد اینبار نیز با مانع همان کسانی روبرو شده است که نخستین مانع تحقق اهدافش در هشت سال ریاست جمهوری بودند انها که حلقه ای قدرتمند دور خاتمی درست کرده اند می گویند..میرحسین با ما سازگاری ندارد این حرفها دیگر چیست یا خودت یا هیچ کس!!!

و میرحسین نیز که نمی خواهد خاتمی دوم باشد از همین حالا تکلیفش را روشن کرده است و خطاب به موانع تحقق اهداف خاتمی به صراحت می گوید..خودتان را به من نچسبانید وگرنه به صراحت نسبت به شما اعلام موضع می کنم...

و حدود دو هفته است که خاتمی یک روز می گوید نمی ایم یک روز زیر فشار این افراد دوام نمی اورد و می گوید می ایم شاید ان روزی که می گوید نمی ایم یاد حرف ۲۸ اردیبهشت ۸۴ خود می افتد که در نهایت ارامش ان را بیان کرد نمی دانم..

در نهایت انچه در عرصه انتخابات برای ما رسانه ای ها مهم است حضور گسترده مردم پای صندوقهای رای است و مسلما حضور خاتمی یا میرحسین یا هردوی انها رقابت را داغ تر و حضور را گسترده تر خواهد کرد اما یک سوال هم یکسرده درذهنمان اینجاد می شود ..

چطور است که سید محمد خاتمی می خواهد باردیگر به افرادی که به زعم خودش نخستین مانع تحقق اهداف دوره هشت ساله ریاست جمهوری اش بوده اند دوباره اعتماد کند؟!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 20:46  توسط محمدحسين رنجبران  | 

از او زیاد شنیده بودم اما او را از نزدیک ندیده بودم تا این که حدود ده یا دوازده سال پیش روز جمعه به نماز رفتم بیشتر به نیت تشییع شهدا رفته بودم حدود یکصد کبوتر عاشق را اورده بودند تا بدرقه کنیم، بعد از نماز من هم به کاروان مردم پیوستم و پشت سر یکی از اون کامیون های هجده چرخ به راه افتادم هنوز به قول هیئتی ها گرم نشده بودم ،تازه داشتم می رفتم تو حس که هق هق عجیبی توجه ام رو جلب کرد مسلما توی اون جمعیت عظیم این صدای هق هق گریه باید خیلی عمیق و از ته دل و راحت بگم به صورتی خاص باشه که توجه رو جلب کنه هرچند اون فرد به تو نزدیک باشه !

البته بعد از این که فهمید داره یه جورایی جلب توجه میکنه سریع خودش رو کنترل کرد، سرم رو بالا اوردم دیدم چهره اشنایی داره فقط رنگ محاسن و موهاش با اون چه که در ذهنم داشتم فرق کرده بود ..سفید سفید ... بعد از اون یه هق هق بلند بقیه اش رو درسینه می ریخت تا همون جور راحت در تنهایی خودش صفا کنه و کسی هم  شناسایی اش نکنه؛ می خواستم به سمتش برم و با او سلام و علیکی کنم اما وقتی حالش رو دیدم اصلا دلم نیومد ...

او میرحسین موسوی بود اخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی از اون به بعد هروقت اسم میرحسین میاد این صحنه برام تداعی میشه ، وقتی این صحنه رو دیدم خیلی بیشتر برام اون چیزهایی رو که از ارزشی بودن او می گفتند رنگ واقعیت به خود گرفت البته شاید برخی ها به من خرده بگیرند که چرا اینگونه می گویم و با یک بار دیدن او و یک سری شنیده ها چنین قضاوتی می کنم اما ضمن احترام به همه اون کسانی که چنین عقیده ای دارند باید بگم این یک حس و باور قلبی است و برای من تغییر پذیر نیست مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

بگذریم این روزها بعد از غزه یکی از موضوعات اصلی روزنامه ها و رسانه های اینترنتی موضوع امدن میرحسین به صحنه انتخابات ریاست جمهوری دهم است و بازهم دراین عرصه هر رسانه بنابرسیاست گذاری های خود و وصل بودن به این جناح و ان جناح موضع گیری می کند دوم خردادی ها دراین میان بسیار فعال ترند و نقشه ها برای خود میکشند هر کدام ازطیف های دوم خرداد می خواهند هر طورکه شده خود را به اخرین نخست وزیر بچسبانند البته جز دو طیف که یکی اصلا وزن انچنانی ندارد و دیگری هم به مسلک کاسبی اش بیش ازهمه اهمیت می دهد و براساس سود مالی که قرار است ببرد تصمیم گیری می کند.

میرحسین که این روزها بازیرکی فراوان اصلا مصاحبه ای نمی کند نمی دانم می داند یا نه که حتما میداند خیلی از روزنامه های دوم خردادی به جایش حرف می زنند و از زبان او سخن می گویند امروز برخی ازاین روزنامه ها نوشته بودند که میرحسین گفته است اگر من هم چیزهایی به عنوان موانع و اختلاف نظر قبلا می گفتم برای زمانی بود که قانون اساسی اصلاح نشده بود الان براساس قانون اساسی وظایف مشخص است و اختلاف نظری وجود نداردیا اینکه اخرین نخست وزیر در صحبتهایی که داشته نظرات اقتصادی اش را مختص زمان جنگ دانسته و از رویه اقتصادی ۱۶ سال دوران سازندگی و اصلاحات دفاع کرده است و...

مثل اینکه همین روزنامه ها فراموش کرده اند که از میرحسین همین چهارسال قبل تیتر زدند که اختیارات رییس جمهور برای انجام وظایفش کافی نیست و به عنوان مثال باید یک شبکه تلویزیونی اختصاصی داشته باشد و...

دوستان عجله نکنید اجازه دهید اقای موسوی خود به موقع سخن می گوید، از هول چسباندن خود به جای این سیاستمدار سکوت سخن مگویید ، همین قدرهم نمی خواستم سخن بگویم اصلا کاری ندارم که میرحسین مصاحبه می کند و جواب اینها را میدهد یا نه ؟

- کاری ندارم که اخرین نخست وزیر به جمعی از دوم خردادی های تندرو تلویحا گفته سعی نکنید خودتان را به من بچسبانید چرا که اگرهم بخواهم بیایم مستقل می ایم..

-کاری ندارم که میرحسین تا چندی پیش پیکان سواربوده و الان پراید سوار می شود و مثل برخی ها در خانه های میلیاردی نمی نشیند و همان سکنی قدیمی خود را حفظ کرده است با همان سادگی ..

-کاری ندارم که چرا برخی از اصولگرایان یا بهتر بگویم راست سنتی شروع به بیان سجایای اخلاقی مهندس هنرمند کرده اند؟

-کاری ندارم که میرحسین از سال ۸۴ قرارملاقاتهایی خاص و تا حدودی منظم  با نفر اول ساختمان سفید پاستور داشته است !

-کاری ندارم به اینکه اخرین نخست وزیر به در دل مردم بودن اعتقاد دارد یا مثل برخی ها به دوری جستن ازمردم..

-کاری ندارم به اینکه موسوی مثل برخی ها همه کارها را به مشاوران و اطرافیانش می سپرد یا مثل برخی های دیگر زیاد اهل مشاوره گرفتن نیست و می خواهد همه باررا به تنهایی به دوش کشد..

به نظرم این از همه چیز بیشتر اهمیت دارد که  حضور میرحسین موسوی درعرصه انتخابات شور انتخاباتی را چندین برابر میکند و می تواند رکوردی کم نظیر یا شاید هم بی نظیر در زمینه حضور مردم در عرصه انتخابات ریاست جمهوری را به جای گذارد رکوردی که دراغازحیات دهه چهارم انقلاب اسلامی معنایی خاص برای دنیا خواهد داشت و انقلاب و نظام اسلامی را با سرعت بیشتری به پیش می برد.

 این رقابت در عین حال منحصربفرد هم می شود چرا که به گواه تاریخ  هیچگاه بعد از انقلاب اسلامی رییس جمهور مستقردر انتخابات چهارساله دوم رقیب خیلی جدی نداشته است.

 انچه تقریبا مسلم است اینکه در میان نامزدهای احتمالی ریاست جمهوری دهم رقابت اصلی میان احمدی نژاد و میرحسین خواهد بود رقابتی که بی نظیر خواهد شد و همه دنیارا تحت تاثیر قرار خواهد داد، رقابتی که پایانش هرچه باشد برنده اش مردم اند...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 0:41  توسط محمدحسين رنجبران  | 

این روزها سرم خیلی شلوغه نمی فهمم که چگونه روزم شب میشود به خاطر همین است که نمی رسم بنویسم اما دیدم اگر بعد از ۹ روز خون و اتش در غزه چیزی ننویسم کارصوابی نیست ...

ازغزه دراین ۹ روز بیش از روزها و سالهای پیش شنیده ایم انقدر که دیگر دورافتاده ترین نقاط دنیا هم غزه را می شناسند /دل مومنان واقعی از هر مسلکی خون است از فجایع غزه اما سازمانهای بین المللی و کشورهای مدعی حقوق بشر و سران بسیاری از ممالک اسلامی انگار خفه شده اند هیچ نمی گویند هیچ ...

ان حضرت اقایی که نام خادم حرمین شریفین را یدک می کشد فقط در کاخ تمام طلای خود که حتی دستشویی های ان از طلاست نشسته و با کنیزانش مشغول است ادمی که حتی سواد حرف زدن ندارد و فقط دلش به دلارهای نفتی خوش است ...

ان یکی در مصر حتی نمی گذارد کمکهای ارسالی از سراسر دنیا به راحتی به مردم غزه برسد چه رسد به اینکه بخواهد خیر سرش بی غیرت/ گذرگاه غزه را بازکند ...

بچه های هلال احمر که نخستین محموله را با هواپیما به قاهره برده بودند می گفتند ماموران مصری حتی اجازه ندادند  از هواپیما پیاده شویم خودشان وارد هواپیما شدند و پس از کنترل بسته ها با سگ های تربیت شده انها را پیاده کردند و معلوم هم نیست که این محموله را اصلا می رسانند یا نه.

یاد صحبتهای محمد نون خبرنگار سابق العربیه در تهران افتادم که سال پیش در سفر رییس جمهور به امارات و عمان با او همسفر بودیم .

می گفت ..مردم مصر برخلاف حاکمان مفسد و خود فروخته شان انچنان غیرتمندند که شاید به ذهن هیچ کس نگنجد اما انچنان دستگاه اطلاعاتی مصر برهمه چیز احاطه دارد و ترسناک عمل می کند که این مردم جرات تکان خوردن هم ندارند.

محمد نون می گفت..مردم مصر به صورتی عجیب عاشق اهل بیت علیهم السلام اند اما از ترس حکومت مصر تقیه می کنند((نقل به مضمون))

محمد نون که خود شیعه و اهل لبنان است با گفتن این جملات از مردم مصر اشک در چشمانش حلقه زد و با بغض گفت..حیف صد حیف که چه کسانی بر انها حاکمند...

به نظرم این میدان غزه از جهتی میدان ازمایش مردم مصر است مردم مصر خود را بازیابید و نگذارید دیر شود ...

و این شب ها هم در عزای حسین نکند که فراموش کنیم مظلومان غزه را نکند فراموش کنیم کودکان غزه را ...

این توسل به امام حسین و دعایمان را دست کم نگیریم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 10:40  توسط محمدحسين رنجبران  | 

پارسال همين موقع ها بود که تازه از سفر عربستان براي حضور در اجلاس سران اوپک برگشته بودم و به واقع موقع بلند شدن هواپيما از فرودگاه رياض عجيب دلم گرفته بود، گفتم تا اينجا اومديم و برغم دعوت ملک عبدالله براي زيارت عمره داريم بدون هيچ حاصل معنوي از سرزمين حجاز برمي گرديم، توي اين سفر من و حميد خوئيني ها از خبرگزاري مهر باهم بوديم حميد هم خيلي حالش گرفته شده بود اما بهر حال بايد برمي گشتيم و قسمت نبود بريم زيارت ،حدود يک هفته ده روزي از بازگشتمون مي گذشت که يک روز يکي از مديرانمون از من سئوال کرد ..((اقاي احمدي نژاد مي خواد بره حج تمتع ؟)) گفتم ..((نه ،فکر نمي کنم چيزي هم نشنيدم.))

گفت..((مثل اينکه ملک عبدالله دعوتش کرده ،پيگيري کن ببين صحت داره يا نه ؟))

از بروبچه هاي رياست جمهوري پرسيدم اما تکذيب کردند گفتند تا اونجا که ميدونيم چنين چيزي نيست!

دقيقا روز بعدش مصاحبه مطبوعاتي رييس جمهور بود با خبرنگاران داخلي و خارجي ،حميد خوئيني ها رفت پشت تريبون من داشتم توي سازمان مصاحبه رو پياده مي کردم ازسفر حج تمتع پرسيد..((ايا اين خبردرسته که پادشاه عربستان شما رو به حج تمتع امسال دعوت کرده و ايا شما شرکت مي کنيد؟))

با پيش زمينه خبري که داشتم گفتم حتما الان تکذيب مي کنه اما درعين ناباوري تلويحا تاييد کرد و به حميد هم گفت اگر پسر خوبي باشي شمارو هم مي بريم همون جا گفتم من که تازه سفر رفتم و مطمئنا توي اين سفر نيستم اما هرکي قسمتش بشه خوشا به سعادتش.

چند دقيقه از مصاحبه نگذشته بود که کامران اومدم سراغم و گفت..:خوش به سعادت کسي که قسمتش باشه

  از اون ساعت به بعد اين اشتياق کامران رو که ديدم و چون خودم هم يکبار زيارت عمره نصيبم شده بود خيلي ارزو کردم که اين سفر قسمت کامران بشه .

زمزمه هايي شنيدم که نوبت سفر بعد از مدت ها به اسم  کامران خورده اما غبطه هم خوردم، حدود چهار ساعت بعد همراهم زنگ خورد جعفر بهداد معاون سابق ارتباطات دفتر رييس جمهور بود که اتفاقا سر يک موضوعي باهاش چند روز قبلش بحثم شده بود با يک لحن خاصي گفت..((همش که نميشه پشت تلفن باهم حرفهاي تلخ بزنيم مي خوام يک خبر خوش بهت بدم))

گفتم ..(( چه خبر شده خيره ؟))

گفت..(( براي سفر حج همراه رييس جمهور انتخاب شدي کلا پنج خبرنگاريد يکي از اونها هم شما هستي ، بغض زير گلوم رو گرفت موندم چي بگم گفتم ..(( اين سفر از لحاظ کاري نوبت من نيست تازه سفر بودم و بعدش هم اينکه بايد با مسئولانم در ميان بگذاري اونها بايد تصميم بگيرند))

گفت.. (( اين کاملا زيارتي و به دعوت رييس جمهوره و کاري به حساب نمياد در ضمن همين الان هم با مسئولان واحدمرکزي خبر صحبت مي کنم))

نمي دونستم چي بگم اما اصلا باورم نمي شد پيش خودم هم مي گفتم احتمال زياد مسئولان ما قبول نمي کنند اما فرداي اون روز بهمون اعلام کردند که من ، کامران نجف زاده و حاج کاظم روحاني نژاد مدارکمون رو تحويل رياست جمهوري بديم حميد خوئيني ها هم قرعه به نامش افتاده بود همون همسفرم در اجلاس اوپک که او هم عجيب اون موقع دلش گرفته بود که چرا به زيارت خانه خدا نرفته غافل از اين که قراره خدا يک دعوت حسابي ازش بکنه...

در اين ميون ماجراي رسول صاحبي فر تصويربردار عزيزمون کاملا فرق مي کرد تا روز اخر از صداوسيما هيچ فردي دعوت نشده بود تا اين سفر رو تصويربگيره خيلي هم مسئولان ما تلاش کردند تا اين کار انجام بشه اما نشد روز اخر رييس و استاد بزرگوارم گفت يک پيگيري ديگه بکن ببين کار به کجا مي رسه باز هم تلفني تلاش کردم اما نتيجه اي نداشت براي همين رفتم يک دوربين کوچک از هماهنگي فيلم و خبر گرفتم تا خودم تصوير بگيرم داشتم اماده مي شدم براي رفتن کامران ازم پرسيد حسين اي کاش رسول صاحبي فر باهامون مي امد چون سالهاي اخر خدمتشه و تا حالا هم سفر حج قسمتش نشده خيلي هم اين روزها دلش هواي اونجا رو داره ...

گفتم کامران جان هرچي تلاش کرديم نشد، حدود ساعت هفت شب بود رفتم با يکي از مديران معاونت سياسي خداحافظي کنم که تلفنم زنگ خورد مجتبي سروش پور رياست جمهوري بود فقط شنيدم که گفت..زود باش بگو تصوير بردارتون با پاسپورتش بره سفارت عربستان .گفتم باشه اما چطوري ممکنه فردا ساعت هفت صبح پروازه !گفت ..فقط زود باش ...

زنگ زدم پيغام رو رسوندم بدون اينکه بپرسم اسم چه کسي رد شده ،نيم ساعت بعد رفتم دفتر رييس ديدم حاجي از اين موضوع خوشحاله فقط کمي نگرانه ،گفتم ..اعلام کرديد حاج اقا ،گفت..اره ولي صاحبي فر رو پيدا نکردن منتظرم، تو همين لحظه بود که تلفنش زنگ خورد و گفتن رسول رو پيدا کردن همون لحظه حرف کامران اومدم توي ذهنم واقعا خدا اين سفر رو خودش بايد بطلبه ...

اومدم هماهنگي ديدم رسول داره با اشک شوق وسايلش رو جمع مي کنه بهش گفتم فقط زود باش و با من هم مرتب تماس بگير.

شب باروني بود رسول سريع رفت سفارت شايد اون شب نزديک به ده بار با من تماس گرفت چون اول کنسول عربستان مهر ويزاي او رو درپاسپورتش زده بود اما بدليل اينکه اسمش از ليست وزارت خارجه جا افتاده بود ويزا رو باطل مي کنه و ديگه هم راضي نميشه اين کار رو انجام بده بهر کجا که ميتونستم حتي تا دفتر وزير زنگ زدم اما نشد بهم گفتن به رسول بگم صبح فردا يعني موقع سفر پاسپورت بدست بياد پاويون جمهوري فرودگاه مهراباد گفتم ..مگه ميشه اونجا کارش درست بشه گفتن حالا بگو بياد ... بهش گفتم .. رسول جان فردا صبح بيا فرودگاه ببينيم قسمتت چي ميشه

رسول صبح اومد فرودگاه و بدون ويزا کارت پرواز گرفت و سوار شد و در مدينه کار ويزاش جور شد اين فقط معني اش اينه که خدا رسول رو طلبيده بود و لاغير..  

حاج رسول

 بگذريم، خيلي حرفها و بي محبتي ها پيش از سفر از برخي ها شنيدم و دلم گرفتم اما رييس و استاد بزرگوارم با همه ناراحتي که از روش کار رياست جمهوري براي دعوت از خبرنگاران داشت و معتقد بود بايد رياست جمهوري اين کار را به خود مسئولان خبرگزاري هاي مدعو واگذار کنه تا براساس نوبت سفرخبرنگاران خود عمل کنند، يک جمله ماندگار گفت..((قصه حج فرق مي کنه مطمئنا طلبيده شديد قسمتتون بوده فقط مارو فراموش نکنيد و ... ديگه مي شد چشم هاي خيس او رو ديد...))

خلاصه عازم سفري شديم که اصلا امادگي اون رو نداشتيم از اول صبح از خونه بيرون زديم به سمت فرودگاه انگار اسمون هم بدجوري دلش مثل ما مي زد هم شوق داشت و هم غم يکسره مي گريست شايد هم خدا داشت باران رحمتش رو براي ما يا بهتر بگم من گنهکار بر زمين جاري مي کرد حتي فرصت نداشتم با دوستان و اشنايان خداحافظي کنم با همشون تلفني خداحافظي کردم يا اينکه پيامکي فرستادم توي پاويون جمهوري نشسته بودم که اميرحسين راسخ يکي از گوينده هاي خوبمون بهم زنگ زد فقط يادم او گفت و من گريه کردم روضه نمي خوند فقط حرف مي زد اما هر جمله اش روضه اي بود براي خودش، يک مقدار روشنم کرد به کجا مي روم لحظه به لحظه فشاري خاص بر شانه هايم حس مي کردم سنگيني سفر برام اسان نبود هم خوشحال بودم که چنين توفيقي نصيبم شده و هم پر از دلهره و اضطراب که ايا مي توانم از پس اين سفر معنوي بزرگ برايم يا نه ؟ اين دلهره از زمان احرام بستن به اوج خود رسيد انگار قلبم مي خواست به دهانم بيايد اما خدا همانطور که دستم را با بزرگواري گرفت و به جايي برد که شايد فکرش را نمي کردم کمکم هم کرد تا اعمال را به جاي بياورم اما اي کاش مي توانستم و از توشه اين سفر ان طور که بايد محاظت مي کردم که متاسفانه ان طور که بايد از پس اين کار برنيامدم .

چند کلام ديگر هم بگويم.. همه حج به کنار و صحراي عرفاتش به کنار جايي که جاي غريبي است انگار در صحراي محشري ،همه جا سپيد است همه از هرکجا به يک رنگ درامده اند دلهاي جاي ديگر است و اشک ها جاري و چشم ها منتظر اما حجابي که خودمان درست کرده ايم نمي گذارد ان کسي را که بايد، ببينيم.

در مشعر جايي که سنگ جمع مي کني بيشتر حس مي کني که هر که باشي باز هم هيچ نيستي چه احمدي نژاد رييس جمهور باشي چه متکي وزير خارجه چه حسين رنجبران خبرنگار و چه ابدارچي نهاد رياست جمهوري بايد در تاريکي شب زانو بزني و سنگ ريزه جمع کني تا فردا از طلوع افتاب جمرات را رمي کني و شيطانهاي نمادين را سنگ بزني اي کاش اين حال و هوا هميشه در وجودمان باشدو هرلحظه در مقابل شيطان مسلح باشيم اي کاش ... اي کاش...

من و کامران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 10:46  توسط محمدحسين رنجبران  |